سلام.دلم برای این خونه ی مجازیمون خیلی تنگ میشه اما حس وحال نوشتن نمیادسراغم.پاییزانگار باخودش یه رخوت وخمودگی هم آورده.

یه مدت نوژا رونوشتم کلاس به این امید که بمونه و ساعتش بیشتر بشه و منم بیشتر بمونم سرکار اما دخترکم نموند و لجبازی کرد .از الان برای پیش دبستانش دلم شور میزنه .تو این مدت شعر 3تا سوره یادگرفت .اما اینکه بخواد بمونه و کنار بیاد اصلا.همچنان من تا2 سرکار هستم وبابا موظبشه بعد بابا میره مغازه ومن میام وناهار میخوریم .

تازگیها به دیدن کارتون اونم از نوع باب اسفنجی علاقه مند شده و از ساعت 3تا 8شب یکسره داره سی دی میبینه .یه موقع ها کاردستی هم درست میکنیم و قایم موشک بازی  هم انجام میدیم نقاشی هم که فوق العاده بهش علاقه داره .

ازین سی دی ها کلمات وجملات عجیبی یادگرفته مثلا میگه :این تخیلات ذهن خودته  میگم نوژا اینو از کجا یادگرفتی ؟ میگه از خودم.

خلاصه که دنیایی داریم با این بچه ها.عکسا هم یکم ماله تابستون و چندتاییش هم مال پاییزه:

دخترم تاج سرم

موزه طهران قدیم که خیلی خوب بود

نوژامغازه ی بابایی

رنگ آمیزیه کتابش

مجتمع کوروش

خانه کودک سپیدار

 

عاشق این عکسم

تولدمامان فاطمه

نوژای عشق باب اسفنجی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 آبان 1394 | 15:32 | نویسنده : مامان حسنیه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط و فقط برای تو





[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 مهر 1394 | 12:00 | نویسنده : مامان حسنیه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 شهريور 1394 | 15:47 | نویسنده : مامان حسنیه |

سلام دختر قشنگ مامان .از حال وهوای این روزامون بگم که خداروشکر خوبیم .تو بهتر و خداروشاکرم که روحیه ی لطیفت آرومه.یه عالمه وقت اضافه داریم و تو این ماه رمضون  حسابی باهم عشق کردیم.روزامون داره میگذره وتو خوشحالی ازینکه من و بابایی پیشتیم.کلاس نقاشیت که کلا تو ماه رمضون تعطیل بود ازین هفته اگه خدا بخواد دوباره شروع میشه.

هرموقع بیکار میشی میری سریع مداد رنگیها و دفتر نقاشیتو میاری و شروع میکنی به نقاشی کردن وگل و سبزه و ماهی و درخت و آدمهایی با شکلهای متفاوت.اکثرا از رنگهای گرم و شاد استفاده میکنی مخصوصا رنگ صورتی که بقول خودت عاشقشی و اینقدر این مداد صورتی رو تراشیدیم که کوچیک شده.کتابهای رنگ آمیزیت رو هم خوب رنگ میکنی ومطابق الگو رنگ میزنی.

گاهی میریم پارک گاهی کاردستی درست میکنیم با گواش رنگ بازی میکنیم وخیلی دوست داری.خرید هم که سر جاشه.

تازگیها هم هر وقت میریم تا بخوابیم میگی من حوصلم سر میره و کلی باید برات قصه بگم وبابایی هم قصه ی مخصوص خودشو بگه و تا رضایت بدی و بخوابی .

داریم یواش یواش به روزتولدت نزدیک میشیم و من خوشحالم که داری بزرگ میشی .خودت هم خوشحالی و واسه خودت مهمون دعوت میکنی.

خیلی به انگور سیاه دونه ریز علاقه داری شلیل از نوع سفت و آلو قرمز هم دوست داری.سوپ هم همچنان جز برنامه ی غذایی بعدازظهرهات هست

دیگه چیزی بنظرم نمیاد بریم سراغ عکسای جا مونده از اول سال تا بحال:

 اردیبهشت شمال :

 

قربون او قر دادنت بشم

 خرداد ماه :

سالن زیبایی شاپرک . دخترکم اومده تا لاک بزنه اونم رنگا رنگی

پاساژامیر استخر توپ:

خونه ی خودمون:

16 ماه رمضان و تولد قمری شما در خانه ی خاله هنگامه:

زنگ کاردستی:

اینم از خلاقیت خودش و کاردستیه که خودش درستید

پارک یا عطرین جونی

صحن مطهر شاه عبدالعظیم حسنی:

 یه پنج شنبه ی خوب شهربازی امیرپارس:

دخترکم منتظره صورتشو نقاشی کنه

پروانه ی رنگ رنگ زیبای من

پارک آب وآتش و پل طبیعت:

عروسیه دوست جونم و نوژا داخل آرایشگاه:

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 14:19 | نویسنده : مامان حسنیه |

دخترک ناز من هرچقدر هم از عشق وعلاقمون بهم بگم کم گفتم.وای نمیدونی وقتی از سرکار میام چقدر بوسه هات برام شیرینه چقدر گفتارت دلنشینه.بهم میگی:مامانی واقعا خسته نباشی. تازگیها عادت داری گردنمو و با گوشمو بوس میکنی و میگی :مامان چقدر نرمه.مثل خودم عاشق بوس کردن و بوئیدنی.وای چه لذتی داره وقتی همو باعشق نگاه میکنیم اصلا غیر قابل توصیفه.

عزیزدل مامان میخوام برات بگم که خیلی واسم مهمی و بخاطر اینکه روحیت حساسه لازم دونستم یه تغییرات کلی رو تو زندگیمون ایجاد کنم البته بامشورت بابایی و همکاری همکارهای خوبم و صد البته مدیر قسمتمون.آخه درسته که به من وبابایی خیلی فشار میاد و هر دومون از کارمون میگذریم اما روحیه ی لطیفت برای هر دومون اینقدر با ارزش هست که از خیلی چیزا با لطف اطرافیان بگذریم.اینارو دارم برات مینویسم که بدونی خیلیها علاوه بر پدر مادرامون دارن یه جورایی ساپورتمون میکنن که تو در آرامش کامل باشی یعنی آسایش تو برامون از همه چی مهمتره.امیدوارم این تغییرات برای زندگیمون خیلی خوب باشه و آرامشو توچشمای نازو نگرانت ببینم.همه ی ما داریم تلاش میکنیم که مبادا آسیب جدی بهت وارد بشه.خیلی دوستت دارم مامانی و ازینجا هم میخوام از همه ی اونهایی که برات زحمت کشیدن و زحمت بهشون دادیم و دارن تو این راه به من وبابایی کمک میکنن تشکر کنم.

یه چندتا عکس از خانه ی بازی بوستان تو پونک که رفتیم برات میزارم:

دوستیابیت خیلی خوب شده و راحت ارتباط برقرار میکنی

فدای قدو بالات




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 8 تير 1394 | 10:36 | نویسنده : مامان حسنیه |

از اول خردادماه تصمیم گرفتم بنویسمت کلاسهای متفرقه و اولین گزینه ام برای اینکار پیدا کردن و گشتن تو سرای محله های نزدیک خونمون.باید فکر مسافت و گرما و ساعتی که میری به کلاس رو میکردم تا اینکه یکی از سراهای محله نزدیک خونمون رفتم وکلاس نقاشی ثبت نام کردمت.خودم خیلی خوشحال بودم .مهد قرآن هم داشت روزهای فرد اما گفتند 4سالت باید تموم شده باشه و کلا بچه ای باشی که گریه نکنی و وابسته نباشی .این گزینه رو ردش کردم گذاشتم ایشاله برای ترم پاییزت اگه خدا یاری کنه.کلاست از 5خردادماه شروع شد از ساعت 4تا 5:30بعداز ظهر.همش ترس اینو داشتم تو کلاس بی قراری کنی .و اینطور هم شد از 1:5 ساعت کلاس نیم ساعتش رو نمیمونی و بهونه میگیری که من خسته شدم.و خدا روشکر مربیتون اصلا سختگیری نمیکنهو میزاره بیای بیرون .

از مزایای کلاس رفتنت اینه که دیگه راحت با بچه ها دوست میشی و بازی میکنی. از نیلوفر جون در رابطه باشما در کلاس سئوال کردم و ازت خداروشکر راضی بود فقط میگفت زود خسته میشی .راحت ارتباط برقرار میکنی ونقاشیهات از همسنات و بچه های بزرگتر از سنت هم بهتره.خداروشکر.امروز هم آخرین روز کلاست هست .و تصمیم دارم کلاس رو ادامه بدی باید به محیط و شرایط کلاس عادت کنی عزیزم.

21 خردادماه هم رفتیم خونه دوست دوران دانشگاهم مرجان جون که به تازگی بچه دار شده.عزیزم هرچی از خانومیت بگم کم گفتم خیلی خانم و مرتب سر جات نشسته بودی و اذیت نکردی و در آخر هم بارزا کوچولو بازی کردی.

نمایی از اتاق رزا کوچولو و هنر نمایی دوستم مرجان جون

نوژا و رزاکوچولوی ناز

شیطنت های دختری تازه موقع اومدن به خونه گل کرده بود.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 خرداد 1394 | 15:38 | نویسنده : مامان حسنیه |

شب قبل از روز پدر من و شما رفتیم و برای بابایی پیراهن وریش تراش و کیک خریدیم .ریش تراش رو چون دزد برده بود خریدیدم پس خدا پدر مادرش رو بیامرزه که باعث خیر شدو منو از سردر گمی برای خرید نجات داد.خلاصه باشور و شوق فراوان هدیه رو به بابا دادیم.فرداش هم خونه ی بابا علی رفتیم کلی کیف کردی.

نوژا وبابامجید

نوژا و باباعلی

یواشکی ناخنک زدن به کیک

کلا عاشق شیرینیجات هستی

دریاچه چیتگر:

جمعه رفتیم مثلا پیاده روی ولی هلاک شدیم از گرما .از عکسا معلومه که دختری حسابی گرمش شده وکلافست حتی بستنی هم نخورد

اینجا هم رهام خاله رفته بود ماشین سواری و نوژا تشویقش میکرد

اینم از دختر گرما زده ی من

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 | 15:00 | نویسنده : مامان حسنیه |

عشق کوچولوی من حالا دیگه خیلی با محبت شده وابراز علاقش خیلی بیشتر شده همیشه به من وباباش میگه : من مامان بابامو به هیچ کس نمیدم .خیلی دوستتون دارم.

خلاصه یه قندی تو دل من وباباش آب میکنه که نگو.گاهی لجباز میشه و حرف گوش نکن اما اکثر اوقات خوب ومهربونه.هنوز برای رفتن به مهد برنامه ریزی نکردم ولی دیگه هوا خوب شده و باید با بچه های همسنش در ارتباط باشه.

از روز مادر بگم که دخترک مهربونم چند روز قبلش وقتی از سر کار اومدم دیدم با عزیزش رفته بیرون .بعد از نیم ساعت اومدند و دیدم یه گل سرخ مصنوعی گرفته دستشو اومد بهم داد و گفت : روز مادر مبارک. اون لحظه خیلی خوشحال شدم وگریه ام گرفته بود و بوسش کردم و گفتم مرسی عزیزم .چقدر حس خوبیه و واقعا اگه عزیزش نبود میزدم زیر گریه منم که حساسخندونک

روز پنج شنبه هم تولد خاله هنگامه بود و کادوی مامان خوبمون رو هم تقدیمش کردیم نتونستم عکس زیاد بگیرم  این چندتا هم یادگاری:

نوه های مامان وبابای عزیزم

اینجا اولین بار بود که نوژا طالبی میخورد و اونم زورکی  که بعد دیگه اصلا نخورد

فامیل فابریکا

 

یه روز هم بعدازظهر ازسرکار اومده بودم نوژا رو بردم پارک با اینکه خیلی باد میومد اما خیلی خوش گذشت به هر دومون.چون پارک خلوت بود کلی باهم بازی کردیم و جیغ زدیم اینم از عکساش:

حیاط با صفای خونه ی مامان فاطمه

فدای خنده هات عزیزم

طبق معمول کفشاشو در آورده واز سرسره بالا میره

شیطونکم میخواست بره بالا که من منصرفش کردم

ورزشکار خودمی

فدای بوس فرستادنت

گلم میون گلها

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 | 15:59 | نویسنده : مامان حسنیه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد