نوژانوژا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

برای نوژاجونم

تولدمامان نوژا جونی

سلام دختر نانازم .امروز تولدمامانه.٢٩ ساله شدم .خودم هم باورم  نمیشه به این زودی گذشت البته تو این ٤ ساله که ازدواج کردم خیلی شیرینتر گذشت نه اینکه همه ی لحظه ها شیرین بود نه اما در کنار شما وبابایی برام جوردیگه ای گذشت.امسال خاله ی بابایی اولین نفری بودکه زنگ زدوبهم تبریک گفت خیلی خوشحال شدم .عمه جونی هم برام گل خرید خیلی ازاین بابت هم سورپرایز شدم .بابایی هم یک جفت گوشواره ست گردنبند که سالگردازدواج برام گرفته بودروخرید وهم یک جعبه شیرینی .کیک نگرفت چون سالگردازدواجمون برام خریده بود.دست همه شون درد نکنه .حالا عکس کادوها روبرات میزارم :                 ...
10 آبان 1391

عیدقربان

سلام عزیزم.عیدت مبارک خانم گلم.عزیزم امسال سال دومی هست که این عیدبزرگ پیشمونی.با این تفاوت که پارسال یه خانم کوچولوی نانازی بودی که فقط ٣ماهت بود و الان بزرگ شدی با تواناییهای منحصربفرد.راه میری میخندی غذا میخوری ابراز احساسات میکنی میبوسی و.............. ماشاله به این دختر فهمیده وزرنگم.                  عزیزم عیدقربان پارسال شما مریض شدی .البته من نمیدونستم که مریضی فکر میکردم بیخودی گریه میکنی .آخه کلا نینیه ناآرومی بودی.اون روز مدام گریه میکردی .منم مثله همیشه با دیدن اشک تو چشمه ی اشکم جاری میشد.هرکاری میکردیم آروم نمیشدی آخرسربه زوراستامین...
5 آبان 1391

نوژادرحیاط مامانی

همین الان کلی برات نوشته بودم که همش پاک شد.کلی عصبانی شدم. یکسری عکسا از حیاط توخونه ی مامانی اینا:                      نمیدونم به چی اینطوری زل زدی عزیزم                                                               &nb...
3 آبان 1391

ديدار بادخترعموها

ديروز بعدازحدودا 1ماه دخترعموهاتو ديدي.ازصبح رفته بودي خونه مادربزرگ بابايي وازاونطرف هم رفته بودي خونه ي عموسعيد.من هم كه خيالم راحت بودكه با دخترعموهات بازي ميكني وكلي مراقبت هستند 4 از اداره اومدم بيرون و20 دقيقه اي هم رسيدم.كلي خوشحال بودي و پرانرژي .منم كلي شارژ شدم با ديدن صورت بشاشت. قربونت برم كه اصلا يكجا آرومو قرار نداشتي و همش اين طرفو اون طرف ميرفتي.يه چيز جالب اينكه به تي وي خيلي نگاه ميكردي وانگاربرا اولين بار كه ميبيني.كاش دوربين داشتم وازين ميخكوب شدنت جلوي تي وي عكس مينداختم ولي حيف.شامو خورديم واومديم خونه شمااهم توي ماشين خوابت برد.وقتي اومديم خونه بابايي گفت :جاشو نگاه كن كه كثيف نباشه گفتم :نه فكر نميكنم ولي ب...
3 آبان 1391

سالگردازدواج من وبابا

  4سال از پيوندمان گذشت اي کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه هاي با تو بودن را آنقدر طولاني ميکردم که براي بي تو بودنم وقتي نميماند عزيزم 4 سال پيش منوبابايي باهم زندگي مشتركمونو آغاز كرديم و درست 1 سال و ٣ماه بعداز ازدواجمون فهميدم ني ني دارم.بابا خيلي خوشحال بود ومن خوشحال تر.اين روزو هم به شما وهم به بابا مجيد وهم به خودم تبريك ميگم .انشاله صدها سال همين طور ازين لحظه ها به خوبي يادكنيم پ.ن.:بابایی ب همین مناسبت واسه مامان یک گردنبند خوشگل خرید.دستت دردنکنه عزیزم ...
30 مهر 1391

شیطون بلای خودم

سلام دخترنازم.ششمین دندونت هم از فک پایین سمت چپ بیرون زد.مبارکت باشه.الهی فدات بشم که داری اذیت میشی.دردداری ویکم نق نقو شدی.دندونای آسابتم ورم کرده وسفیدشده .خدا کنه زودتردربیان و ازین درد زودتر راحت شی عسلم.الانم راحت خوابیدی.یه عالمه واسه ی خوابیدن گریه کردی .اما بالاخره خوابت برد.             قربون اون دروازه درست کردنت برم بریم ادامه ی مطالب: اینجا داری باخاله هانیه بازی میکنی ومیخندی فدای دخترسربزیرم بشم عشق فقط تو   ...
28 مهر 1391