نوژانوژا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

برای نوژاجونم

بدخوابی نوژاجونی

سلام جیگرمامان.خوبی؟الان من ادره هستم.خودمونیما گلم دیشب خیلی اذیت کردی تا بخوابی.خیلی خسته شده بودم تا خوابوندمت.چرا عزیزم اینقده شیطون شدی ٣باربردمتو میخواستم بخوابونمت که خانم خانموما نخوابیدی دیگه حرصم دراومده بود. آخرسرم باباجونیت (بابای بابا) بهم گفت :شمانمیتونیدبچه بخوابونید وشماروبردتواتاق وشماهیییییییییییییییییییییییی گریه میکردی ونق میزدی آخرسرخوابیدی منم صبح خواب موندم .وبا سردردازخواب بیدارشدم امیدوارم میام خونه حالت خوب باشه گلممممممممممممم ...
22 خرداد 1391

رنگ زرد

سلام .اینقدرخوشخالم که نگو.الان ازسرکاراومدم .برات سی دی روشن کردم ودیدم که عکسات هم خداروشکرآپلودمیشه.حالا عکسای دیروزتوکه لباس زردپوشیده بودی وبرات میزارم..ای نوژا جونم نمیدونی که چقدربهت میاد.زردرنگ موردعلاقه ی بچگیامه عزیزم.   اینجادست دخترم سوخت وگریه کردآخه شمع روشن بود.   ...
21 خرداد 1391

نوژاجونی ونظافت منزل مامان جونی

    قربون کارکردن دخترگلمممممممممممممممممم. ایناعکساییه که مامانی رفته بودمکه ونوژاداشت به خاله ها کمک میکردتاخونه روبرای ورودمامانی وبابایی آماده کنه.قربونت برم گلم. دخترم ازالان داره خونه داریو یادمیگیره . ...
21 خرداد 1391

متاسسسسسسفم

سلام نمیتونم عکسای نازتوبرات بزارم خیلییییییییییییییییییییی ناراحتم حالا نمیدونم چیکارکنم عسل مسلم ازدوست عزیزم نایسل هم عذر خواهی میکنم که به قولم عمل نکردم حالم گرفته شده . ...
21 خرداد 1391

مامانی

سلام من اومدم           سلام دلم تنگ شده واسه نوشتن واسه نوژاجووووووووووووووووووووووووونیییییییییییی ...
20 خرداد 1391

نوژاجونی ونظافت

سلام ایناعکسای 3هفته پیش دخترگلمه که داشت خونه روواسه اومدن مامانو بابای من نظافت میکرد: عکساآپلودنمیشه؟   آخ جوووووووووووووووووووون آپلودمیشه.بعدازظهرمیام سراغت ...
20 خرداد 1391

تنها بانوژاجونی

سلام عسل مامان.الان که دارم برات می نویسم اداره هستم .خداکنه حالت بهترشده باشه آخه سرماخودی ومثل همیشه دارو نمیخوری به خاطرهمینم هست که مریضیت طولانی میشه.البته آبریزش بینیت کمترشده اماهمچنان بیحالی. قربونت برم ازديروزبگم كه من وشمابر2ساعتي تنهابوديم اينقدردلاشوره داشتم كه نكنه ازم كاري بخواي كه نتونم انجامش بدم.البته خاله هنگامه تاساعت 2:30پيشمون بود.بقدري خسته بودي كه 1:30خوابيدي اماباكلي نق.خاله هم چون خيالش راحت شدرفت خودش هم كلي ناراحت بودامابايدميرفت. وقتي خاله رفت من هم اومدم كنارت خوابيدم.همش چشماموبازميكردم ونگات ميكردم.شماهم همش دنده عوض ميكردي وآروم وقرارنداشتي.تااينكه ساعت 3ازخواب بيدارشدي وچشم به سقف باخودت دخ دخ ميگفتي...
16 خرداد 1391

نوژاجونی وخریدروزپدر

سلام دخترگل.الان نزدیک ٥روزه که اومدیم خونه مامان خودم.خیلی داری اذیتم میکنی .همش میخوای که بغلم باشی اما نمیدونی که من زیادنمیتونم بغلت کنم .کاش میدونستی.دیشب تا حالاهم ازبینی کوچولوت مثه آبشارنیگاراآب میادآخه نمیدونم شما چرااینقده زودسرمامیخوری.دستمال که میومدطرف بینیت گریه میکردی.سرحالی فقط آبریزش داری.امروزبرات شربت سرماخوردگی میگیرم.٥شنبه باخاله هنگامه رفتیم بیرون برای خرید روزپدرشماروهم برده بودیم فروشنده ازشماکلی خوشش اومده بودتاحدی که طاقت نیاوردواجازه گرفت وشماروبغل کرداما شما گریه کردیو اومدی بغل خاله.خیلی خوابت میومد.من نمیدونم هروقت میخوام ببرمت بیرون شماخوابت میادوکلی نق میزنی .بالاخره براباباجونیت ٢تاشلوارجین و١...
13 خرداد 1391

.....

سلام دخترم .خوبی؟بالاخره مامان ایناازمکه اومدن .وای که چه روزخوبی برامون بودازسرکارکه اومدم رفتیم اونجا.اسفنددودمیکردیم شماکلی ذوق میکردی ومیخندیدی.بادستگیره درحیاط خونه هم که بازی میکردی کلی غش میکردی.وقتی مامان اومدن شما خوابت میومدوزودخوابیدی.ساعت ١٢شب بودکه ازهمه خداحافظی کردیمواومدیم خونه عزیز.دیروزکه سرکاربودم مامانم بهم زنگ زدوگفت که رفتیم دنبال نوژاکه بیاریمش خونه .آخهعزیزجون دارن خونشونورنگ میکنن ومامان گلم هم چون نگران گلش بود آوردش پیش خودش.منم ازسرکاررفتم خونه مامان خودم .سوغاتی های قشنگی براشماآورده حالاعکساشوبعدابرات میزارم .الانم تواداره هستم ودارم برات مینویسم.دیروزخیلی اذیت کردی همش میخواستی که بغلت کنیم .خاله هلاله برت پار...
9 خرداد 1391

خوشحالی مامان نوژاجونی

سلام مامان قشنگم.من الان اداره هستم.امروز ماکمان فاطمه وبابا ازمکه میان .گلم نمی تونی تصورکنی که چقدرخوشحالم.هروقت اومدم خونه حاضرمیشیمو میریم خونه مامان اینا.دوست دارم گلم .بقیه تعریفی ها باشه واسه بعدعزیزدل مامان.دوست دارم هوارتا
7 خرداد 1391