نوژانوژا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

برای نوژاجونم

نوژاجونی وسرماخوردگی

سلام گل مامان .چندروزه وقت نکردم چیزی برات بنویسم.مریض شدی حسابی...... اشک مامان دراومدتا یه کم بهترشدی................................................. آبریزش بینی داشتی وچشمات حسابی پف کرده بود.حسابی هم نق نقو شده بودی  ودائم بهونه   میگرفتی .خداروشکرازدیروز بعدازظهرکه استامینوفن بهت دادم بهترشدی وبازم ددد میگفتی وسرحالم کردی .اما شبش منو بابا تا صبح بالا سرت نشستیم که نکنه تب کنی.کلی ناآروم خوابیدی.همش نق میزدی وگریه میکردی .اشتهای خوردن غذا هم نداشتی .خداکنه دخملم زودترسرحال بشه.دوست دارم وایشاله هیچ وقت اینطوری مریض نشی. ...
17 مرداد 1391

مراسم کفش خوردن نوژا جونی

اول خوب چک میکنه وچسب کفشو باز میکنه بعددوباره بررسی میکنه که ازکجاشروع کنه حالاگازمیزنه وشروع به خوردن میکنه البته کفش های نوژا خانم تمیز بودند خیالتون راحت ........................ ...
4 مرداد 1391

عکس های ایستادن نوژا جونی

سلام دخترشیطون بلای من  .این چند روزه اصلافرصت نکردم که عکساتوبرات بزارم.الان که خوابی فرصت مناسبیه که اینکارو کنم.بوس واسه دخترگلم فدات بشم که میله ی تخت وسفت گرفتی که نیفتی مامان فدای اون دوتادندون نازت بشه گلم ...
4 مرداد 1391

تدارک جشن تولدواسه نوژا جونی

سلام دخمل قشنگ مامان .خوبی؟خودمونیما تازگیها رس مامانو خوب میکشی آخه خیلی شیطون شدی .کم خواب هستی مثل همیشه.دیگه اینکه کلی دوست داری دستتو بگیریمو راه ببریمت.                                        دیروزهم که ازسرکاراومدم باهات کلی بازی کردم.شماهم کلی ذوق میکردی.کلی هم سرکارم گذاشتی.چشماتومیمالیدی ومن ٢بارشماروگذاشتم روپام تا بخوابی .حالا مگه میخوابیدی.ای دختربلا ؟؟؟؟؟؟؟مامانو همش میزاری سرکار....................................................
3 مرداد 1391

چهاردست وپارفتن نوژاجوني

سلام گل گلا.بالاخره 5شنبه چهاردست وپا رفتي ومامانوخيلي خوشحال كردي.تاريخ29/04/1391.مبارك باشه عزيزم                                  ايشاله كه زودترراه بيفتي وروزتولدت خودت راه بري                               ازهمينجا يه عالمه بوس ميفرستم واسه لپ كشوني خودم نوژا. ...
31 تير 1391

ایستادن نوژاجونی

سلام ملوسکم.الان درخواب نازی بسرمیبری.گلم چقدرگریه کردی تاخوابت بردعزیزمیگفت امروزفقط ١ساعت خوابیدی وصبح زودبیدارشدی.قربونت برم که مثه مامان سحرخیزی.امروزکنارتخت وایسوندمت وشما به تنهایی بدون کمک ایستادی.بعدازظهرهم کلی باهات بازی کردموخداروشکرگفتم .هرکاری که میکردم پشت سرمن انجام میدادی ومن کلی ذوق زده میشدم.بهت میگفتم نوژاچشمات کو؟سریع دست میزاشتی روچشمام .خلاصه که ازته دل میخندیدمو خداروشکرمیکردم.کلی هم تشویقت کردم.الهی که بدتو نبینم عزیزم ...
29 تير 1391

سری دوم بادکنک بازی نوژاجونی

سلام عشق مامان.الان راحت ونازخوابیدی.منم وقت کردم یه سری به وبلاگت بزنم.عزیزم علت تاخیرمامان این بودکه برای عوض شدن قراردادکاریم بایدیه امتحان بزرگ میدادم.خیلی خوب نبوداماواسم دعا کن عشقم.آخه ناراحتم اگه قبول نشم بایددوباره امتحان بدم.خیلی هم استرس داشتم بخاطرهمینم سوالاتو خوب جواب ندادم .بگذریم عکسای نازتو برات میزارم گلم     فدای نگاه قشنگت عسلم ...
26 تير 1391